جمهوریت – به گزارش جمهوریت به نقل از خبرگزاری خبرآنلاین، متن پیش رو، بخشی از خاطرات آیتالله خامنهای، رهبر شهید انقلاب است که از گنجینه تاریخ شفاهی مرکز اسناد انقلاب اسلامی استخراج شده است.
[در ماجرای مدرسه فیضیه، دوم فروردین ۴۲] در همین حین که امام داشتند صحبت میکردند، یک پسرک چهارده پانزدهسالهای را آوردند که این را از پشتبام انداخته بودند پایین یا خودش از پشتبام خودش را انداخته بود پایین که کوفته شده بود. و این را آوردند، قبا از تن او کنده بودند و پالتو تن او کرده بودند. وقتی او را آوردند آنجا خدمت امام از دم در اتاق که وارد کردند یک نفری با صدای بلند با حال گریه گفت آقا این را از پشتبام انداختند پایین، امام خیلی منقلب شدند، گفتند ببرید آن اتاق بخوابانید، برای او دکتر بیاورید. بردند این بچه را در آن اتاق خواباندند که برای او دکتر آوردند، دیگر نفهمیدیم چه شد؛ بله این هم آن منظرهای بود که من دیدم و مشاهده کردم و امام صحبت کردند.
به نظرم بیستوپنج دقیقه صحبت امام طول کشید، وقتی صحبت امام تمام شد من احساس کردم آنچنان نیرومند و مقاوم هستم که الان اگر تمام آن جمعیت و یک فوج لشکر به این خانه حمله کنند من یکتنه حاضرم مقاومت کنم. والله به قدری تاثیر کرد این صحبت امام که من آن را فراموش نمیکنم؛ علت این هم که این صحبت [را] من اینطور دقیق یادم است، آن اثر شگرف و عجیب را در من داشت. من که تا لحظهای پیش از لحاظِ مرعوب بودن آنچنان بودم که نمیتوانستم بایستم و با آرامش نماز بخوانم، بعد از این صحبت که نیم ساعت فاصله شده بود احساس میکردم از هیچ چیزی نمیترسم و آماده هستم یکتنه دفاع کنم و با خود گفتم امشب من اینجا میمانم، چون ممکن بود شب حمله کنند به منزل امام، میمانم و دفاع میکنم. از قبیل من افراد زیادی پیدا شدند که بنا شد و حاضر شدند شب آنجا بمانند و آماده شدیم در بیرونی و اینها پخش و پلا بودیم که شب بمانیم. با خودم فکر میکردم مثلا من میروم دم در فرض کنید میمانم، آن یکی میرود فرض کنید میرود سر کوچه، همینطور پیش خودمان کارهایی که ممکن بود برایمان پیش بیایید را فکر میکردیم و تقسیم میکردیم که از طرف امام خبر آوردند که همه باید بروید. گفتیم: نمیرویم. گفتند: امام گفتند راضی نیستم امشب کسی اینجا بماند لذا همه بلند شدیم آمدیم بیرون و کسی نماند آنجا.





